درسهای حافظ برای گفتوگو
این پژوهشگر که کتاب سهجلدی «چه میگفت حافظ» را در کارنامهاش دارد، در یادداشت خود با عنوان «حافظِ زندگی (۱)» که برای انتشار در اختیار ایسنا قرار داده، نوشته است: «ادبیات چکیدۀ تجربه مردم را ثبت میکند و از آن گزارش قوت جانی پالوده و گوارا میسازد و به نسلهای سپسین میسپارد.
به عبارت دیگر ادبیات ریل پیوند فرهنگ و آموزههای زندگی بین نسلها و ملتهاست و از این رو بستر تامل و اندیشهورزی است، منبع شناخت خطوط و حد و مرزهای زندگی است.
اگر تکجملههای تلگرامی و پرمدعای رسانههای مجازی هیجانبرانگیز پرهمهمه و پرنوسانند و گاه میخواهند دنیایی سخن را در جملهای بگنجانند و چون عصای جادو آرزوها را برآورند، ادبیات در هر رویکرد بستری کرانمند را برمیگزیند و به غور و ژرفاندیشی میپردازد تا از آن نکتهها و رازهایی از چندیها و چونیها بیرون بکشد.
هوشیار شو که مرغ چمن مست گشت هان
بیدار شو که خواب عدم در پی است هی
خوش نازکانه میچمی ای شاخ نوبهار
کاشفتگی مبادت از آشوب باد دی
حافظ از ورای دوردستهای زمان ما را به تماشای هستی و نگاهی فراتر از روزمرگیها فرامیخواند و با اشاره به گذرایی زمان برای بهرهمندی از فرصتهای محدود هشدار میدهد.
دگرگونی سرو و گل با صدا و ترانۀ بلبل صلای بیداری میزند و چشمان را به سوی دیدن دورنماهای زندگی و چشماندازهای گستردهتر میگشاید. حافظ بر آن است که زندگی انسانی گاه نیازمند ارادهای آگاهانه و هوشیارانه به رویکردی است که در مسیر روزمرگیها از آن غافل میمانیم. فشردگی مفاهیم در هر واژه و هر مصراع و هر بیت شعر او در نگاه نخست کمی به سختی ویزای ورود به دنیای پررمز و راز و دریافت محتوایی میدهد، ولی بیان استادانه در بهکارگیری درست واژگان لطیف و دلنشین اندک اندک دریچهای به فضای تامل میگشاید.
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فراگوش من آورد و به آواز حزین
گفت کای عاشق دیرینه من خوابت هست
چنین دلربایی و تصویرسازی و صحنهپردازی، نمایش دلفریبی میآفریند که هم پاسخگوی نیاز روز و کار روزانه و هم همدم نجواهای شبانه است. از رازهای عشق و دوستی و شیوههای ارتباطی انسانی پرده برمیدارد و به بازنگری آنی فرامیخواند که از دیدها پنهان مانده است.
در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز
هر کسی بر حسب فکر گمانی دارد
مدعی گو لغز و نکته به حافظ مفروش
کلک ما نیز زبانی و بیانی دارد
باور به اینکه فرجامین گفتهها یعنی یقین مطلق دستنیافتنی است و قیاس دانستههای اندک ما با دنیایی از ابهامات و پرسشها، بیهودگی بسیاری از یاوهگوییها و جدالها و جدلها را آشکار میگرداند. هر کس بر حسب دانش، بینش و آموزهها و آزمودههای خود گمانی از هستی دارد، کسی نمیتواند ادعای برتری و فضلفروشی به دیگران داشته باشد. چنین ادعایی که خود نشانه بیخبری از گستره و ژرفای دانش است، خط مرزی پذیرش حافظ برای گفتوگوست.
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
بگذار تا بمیرد در درد خودپرستی
خشکاندیشی، ادعای دانایی و حدس و گمانها را یقین پنداشتن راه رشد فکری را میبندد و هنگامی که راه یادگیری را بر خود بستهایم، چگونه سخن دیگری را درمییابیم؟ شرط گفتوگو و تبادل نظر و ارتقای آگاهی فروهشتن خودبینی و گشودن آغوش برای پذیرش دیگری و نگاهی دیگر است.
حافظ حدیث عشق تو از بس که دلکش است
نشنید کس که از سر رغبت ز بر نکرد
شاهین اندیشه خواننده در دنیای اندیشهورزی حافظ پر و بال میگشاید و در هر قلمرویی به پرواز درمیآید و زشتی و زیبایی و فراز و فرود جهان را مینگرد و با تشنگی شنوا و و پذیرای سخن میشود.
پند حکیم عین صواب است و محض خیر
فرخنده بخت آنکه به سمع رضا شنید
حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس
در بند آن مباش که نشنید یا شنید
در این دو بیت بایستهای گفتوگو برای گوینده و شنونده بیان شده است. بهرهمندی شنونده در گرو خواهشمندی و کنجکاوی سخنی نو و تمایل به شنیدن است و گوینده نه از نگاه عقل عاقل اندر سفیه و نه از موضع تحکم دانای کل، بلکه از سر نیاز به تبادل نظر دستاورد خود را در طبق اخلاص به شنونده پیشکش میکند و به آزادی او در رد یا پذیرش سخن احترام میگذارد. احترام کلیدواژه گفتوگوی سودمند است. هرچه تحمیل نظر جداییافکن و مایه کدورت است، احترام پیونددهنده و گرمیبخش روابط انسانی است. ناگفته نماند که احترام را با تعارفات ریاکارانه نباید اشتباه کرد. قربان صدقههای اغراقآمیز خود نشان فاصله و مایه تشدید فاصلههاست. احترام تحمل نظر است و نه تحمیل نظر حتی با لعاب تعارف!
گناه اگرچه نبود اختیار ما حافظ
تو در طریق ادب باش و گو گناه من است
حافظ بیشترین نقدها را به سوی خود میگرداند. چنین مدارایی فضایی برای بررسی اختلافات و نزدیکی نظرات میسازد. هنگامی که شخص خود را بیگناه و دیگری را گناهکار میپندارد، در دوستی بسته و درهای بیگانگی و دشمنی باز میشود.
به حسن خلق و وفا کس به یار ما نرسد
تو را در این سخن انکار کار ما نرسد
وفاداری و نکورویی از ویژگیهای فرهنگ ایرانی و ادب پارسی است. افزون بر آن همچنان که آتش کینهتوزی و ستیزهجویی گسترشیابنده است، خوشخویی و مدارا نیز گسترنده و بستر همدلی و همکاریها و انسجام و توانمندی است. نگاه مداراپیشه بر خلاف نگاههای جانبدارانه و یکسویه روی به دیدن توأم بد و خوب و زشتی و زیبایی دارد.
عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگوی
نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند
میتوان گفت این بیت حافظ خط فاصل او با پوپولیسم یا مردمزدگی است. پوپولیست با آوازهگری و وانمود به پیروی از باورهای مردم برای مقبولیت خویش و خودشیرینی، حکمت و حقیقت را زیر پا میگذارد و حافظ با نقد خود و بلندنظری در جستوجوی حقیقت میکوشد تا از نگاه یکبعدی و مطلقنگری بپرهیزد و نگاهی گسترده به هستی داشته باشد.
باور عام به جای خود شایسته احترام است. اما دانش یعنی پیشتر رفتن، یعنی ابتکار، ساختن و خلاقیت، چه در عمل و چه در عرصه اندیشه! چه این دو همیشه همزادند.
تمایل نگاه دانشپژوه و جویای حقیقت به سوی کشف نکات پوشیده واقعیت است چنانکه هست و نیز جستوجوی روش اثرگذاری بر همان واقعیت، چنانکه با تخریب همراه نشود!
ای باد حدیث من نهانش می گوی
سوز دل من به صد زبانش میگوی
میگو نه بدان سان که ملالش گیرد
می گو سخنی و در میانش میگوی!
در گفتوگو تنها دانش به موضوع بسنده نیست، چگونگی و طرز بیان نظر خود کاری پیچیده و نیازمند مهارت است. گویندهای که توانای گفتن به صد زبان باشد، میتواند سوز دل و حرف دل را به درستی بیان کند و گفتارش لاجرم بر دل مینشیند. سودمندی و همافزایی گفتوگو در شناخت خلق و خوی مخاطب و روحیات او و توجه به حساسیتهای اوست. گفتوگوی مهرآمیز نیروی شگفت دارد و میتواند مشکلات زیادی را از سر راه همزیستی مصفای دوستانه بردارد.
گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار
صاحبدلان حکایت دل خوش ادا کنند
در واقع همین توجه حافظ و ریزبینی و ظرافتهاست که پیام او زمین و زمان را در نوشته و او هنوز پرآوازهترین شاعر جهان است.
همه آفاق گرفت و همه اطراف گشاد
صیت خلق تو که پیوسته نگهبان تو باد
حافظ خسته به اخلاص ثناخوان تو شد
لطف عام تو شفابخش ثناخوان تو باد
انتهای پیام